تبلیغات
کلاس هنر - خاطرات اول دبستان

اسلایدشو

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : مجید حسینی andishsharif@

هوا تقریبا سرد شده بود میخواستم کیفم روبردارم ولی گوشم هنوز وز وز میکرد آخه سر چای شیرین صبحانه

یک چک آبدار از  داداشم که خیلی هم دوستش  داشتم خورده بودم  نمیدونم فشارم  پایین بود یا  بالا  هرچی

که بود کمی دلهره و استرس چاشنیش بود هواکش کتونیم هم کمی اذیت میکرد با این که تازه دوخته بودمش

ولی باز کار میکرد   یادش بخیر  اون موقع پاک کن   رنگارنگ یا دفتر سفید  نداشتیم ولی هر چی  که بود خیلی

خوب بود  بوی دفتر کاهی وکتاب .وقتی  وارد مدرسه شدم  فکر کردم  اینجا  آخر  دنیاست چقدر بچه ، بعد که

وارد  کلاس شدم  دیدم  توی هر میز  پنج نفر نشستن  هر چند  وقت یک بار یکی پرتاب میشد   پایین . زنگ که

خورد همه فرار کردند  اول فکر کردم زلزله اومده  بعد وقتی از کلاس  خارج شدم در یک چشم  بهم زدن دست 

 راستم باد کرد تازه متوجه شدم که  آقاناظم با یک چوب نازک محکم زده تو دستم . نه من  نه آقا ناظم علتش 

 رو نفهمیدیم  .یادش بخیر سی و شش سال پیش بود ...........


سلام به همه ی دوستان عزیزم درصورت تمایل محبت کنیدخاطرات اول دبستان خودرا در چند خط  بنویسید .

مهرنامه شماره ۱ از وبلاگ "تخته سیاه" نوشته وحید حسینی : مهر و مادر

          مهرنامه2 : من مجید ۲۱ سال پیش به مدرسه رفتم  ، مجید فراهانی - چای قند پهلو

                   مهرنامه 3 : دبستان  ، عرفان - دوست


 http://www.arth.ir//





طبقه بندی: خاطرات اول دبستان، سطل کاغذی، کلاس هنر،

نمایش نظرات 1 تا 30

  • تی وی بانک
  • شهید
  • مهم نیوز
  • جاده ماز